بغداد این روزها و گویا همه ی روزهای تاریخ سرنوشتی شبیه سرنوشت دارد . آنچه که کمترین ارزش را دارد جان آدمیزاد است . جان کودکی که می توانست کمی بخندد و برای چیزهای ساده تری گریه کند . جان کودک.
سیامک میرزاده
بغداد
هی با توام برخیز از خواب خدا بغداد
ای شهرزاد خسته از افسانه ها بغداد
ای شهرزاد خشم و خون چشم انتظاری نیست
چشم زنان را در وداع مردها بغداد
این کوچه ها آبستن نارنجک و مرگ است
نوزادهای پا ودست از تن جدا بغداد
تنها بناگوش است و انگشت و دندان است
گوشی نمانده گوش بسپارد تو را بغداد
این تکه های آدم است انجیر و خرما نیست
تاراج تاریخ است از فرغانه تا بغداد
پسکوچه های خنجر و خون را نمایان کن
باروت ها را پس بده پنهان چرا بغداد
آنقدر دست و پا زد آتش از تن این شهر
چون کودکان جا مانده زیردست و پا بغداد
هرروز روح صد صلاح الدین ایوبی
در جسم صد صدام می چرخد رها بغداد
کی سنگ و شبلی ؟ کی انالحق ؟ کو سر منصور؟
هر روز حلاجی نشد حلاج با بغداد
غول چراغ سندبادی نیست تا از – دز
دان شرور شهر پس گیرد تو را بغداد
هر روز هفتاد و دو باز آتش ، جهنم ، خون
همزاد امروزین شور نینوا بغداد
آواز می خواندند مردم زیر لب گویا :
یا الفَ اللیلُ الیل اُنظرَُ دمعنا بغداد
یا الفَ اللیلُ الیل اُنظرَُ دمعنا بغداد / سطری از ترانه کاظم الساهر خواننده عراقی
